دیوار هایی هستند که دیده می شوند و می توان از آنها بالا رفت و حداقل آن سوی آن دیوار را دید.دیوار هایی هستند که برای محدودیت(یا به قولی برای مصونیت) ساخته شده اند .آنها را هم می توان فرو ریخت و شکست و دور زد و...دیوار هایی هستند که ساخته می شوند،رفیع و محکم و ستبر ...ولی مرئی هستند. این دیوار ها همگی قابل ساختن و خراب کردن هستند.
اما دیوار هایی هستند ظریف و نرم و به ظاهر شکننده که دیده نمی شوند. بالا رفتنشان را کسی نمی بیند ،حصاری که درست می کنند در ابتدا کسی را آزار نمی دهد، نه محدودیتی نه مصونیتی،هیچ چیزی دیده نمی شود اما به ناگاه دست و پایتان در این دیوار های نامرئی گیر می کند.به ناگاه دست و پا که نه، تمام وجودتان در تار و پود این دیوار نامرئی گیر میکند و از جایتان تکان نمی خورید.این دیوار های نامرئی را نه می توان دور زد و نه می توان ازآن بالا رفت و نه به راحتی می توان آنها را شکست و فروریخت.برخورد با این دیوار ها هوشمندی و ثابت قدمی و پایداری زیادی را می طلبد.
این دیوار ها در خانه و خانواده، در کشورها و دولتها و از همه بدتر، در ذهن آدمها ساخته می شوند،بالا می روند و حصاری می سازند بس سترگ و رفیع.
فروریختن دیوار های نامرئی وطیفه ی هر یک از ماست.هر کس وطیفه دارد دیوار های نامرئی به خصوص آنهایی که در ذهن ما ساخته می شوند را شکسته و فرو بریزند. تعصبات فرهنگی و مذهبی و قومی و به خصوص جنسیتی.دیوار های نامرئی از جنس بدبینی ،دیوار های نامرئی که بین دولتمردان و مردم وجود دارد،دیوار های نامرئی که بین دولت های همسایه ساخته می شود و...این دیوار ها فرو خواهند ریخت اگر هوشمندانه به دنیا نگاه کنیم و فرا بگیریم که ببینیم.بیاموزیم که با دیوار های نامرئی مبازره کنیم. و بدانیم که فروریختن یک دیوار نامرئی منجر به تخریب دیوار یا دیوار های دیگر می شود. ببینیم و بیاموزیم.
· 20 سال از فروریزی دیوار برلین گذشت
· مردم هم در بخش غربی و هم بخش شرقی برلین چندان از وضعیت موجود راضی نیستند.
· ایده ی قطع دست برای دزدان در ایران در حال باب شدن است.
· ونزوئلا برای کلمبیا شاخ و شانه کشید و آماده ی جنگ با همسایه اش شد.
· فقط یک هفته از سالروز 13 ابان و تسخیر سفارت آمریکا می گذرد.
· فقط یک هفته از درگیری های بسیار خشن 13 آبان 1388 می گذرد.
· دومین انفجار انتحاری در پیشاور پاکستان رخ می دهد.
· بی اعتمادی ایران و آمریکا همچنان ادامه دارد.
· مساله ی هسته ای ایران هنوز حل نشده است و به نظر همچنان ادامه خواهد داشت
· ...
این مسابقه ی 101 رو دیدید؟با مزه است.حداقل در روش اجرا و...من هر گاه که فرصت کنم نگاه میکنم.
حالا.دیشب اتش نشان ها مهمان این برنامه بودند.آتش نشان اول (یک درجه است در نظام اتش نشانی) که پزشک هم بود و خیلی خوب پاسخ می داد.یکی از سوالها این بود(نقل به مضمون):
چه چیز انسان را از نظر روانی سرپا نگه میدارد؟
گزینه های پاسخ این بودند(نقل به مضمون):
الف)محبت الهی ب)ارتباطات اجتماعی ج)نیروی ذهنی
شرکت کننده(همان پزشک مذکور)گزینه ی الف را انتخاب کرد(واقعا غیر آن ممکن بود انتخاب کند؟) و خوب پاسخ صحیح همین بود و امتیاز لازم را به او دادند.
بعد مجری از ایشان پرسید فکر میکند که دیگران چه پاسخی داده اند؟ دکتر با اطمینان گفت:از آنجا که ما ملتی مسلمان هستیم فکر کنم همه همین گزینه را انتخاب کرده اند!!!....
پس از آن معلوم شد چیزی بیش از 10 نفر پاسخی غیر از محبت الهی داده اند....اینجا بود که شاهکار مجری رخ نمود:...10 نفر پاسخ نادرست داده اند، البته مسلما مشکل از کلید ها است.گاهی کلید ها درست عمل نمی کنند.!!!
.....................
ای بابا....به نظر من مشکل از مغز ما است که گاهی درست عمل نمی کند نه از کلید ها.....
امروز در خیابانی که از میدان محسنی(مادر) به ظفر میخوره سوار تاکسی بودم و این اتفاق ساده افتاد:
خیابانرو به بالا است و ماشینها همه در یک خط در حرکت اند.خودروی جلویی ما می خواهد به چپ بپیچد و تاکسی که من بر آن سوارم مستقیم می خواهد برود.راننده تاکسی خلاف می رود.راننده ی خودروی جلویی(که خانم هست) به او راه نمی دهد . خلاصه راننده تاکسی کمی زیر لب غرولند میکنند.اما کار به اینجال ختم نمی شود.خانم راننده به افسری که کمی(واقعا فقط کمی)جلوتر ایستاده خطای راننده تاکسی را گوشزد می کند.افسر مذکور سری تکان می دهد و با تحکم به خانم راننده میگوید سریعتر حرکت کن...راننده تاکسی اینبار با لحنی بسیار بد و زشت به خانم راننده فحاشی میکند.مسافر آقایی که در صندلی عقب نشسته هم حرف راننده تاکسی را ادامه میدهد و رفتار خانم راننده را "چغلی"می خواند و او هم حرف رکیک آبداری به آن خانم راننده میدهد.و ضربه ی آخر را خانمی که او هم در صندلی عقب نشسته می زند. این خانم میگوید:من خودم زنم...اما باور کنید از زن جماعت عقده ای تر ندیده ام....من که خودم را برای یک خطابه ی بلند بالا در مذمت رفتار آن آقایان آماده کرده بودم واقعا کم آوردم و تنها به گفتن چند کلمه در باب رفتار درست آن خانم راننده بسنده کردم....
واقعا چگونه و توسط چه کسی این جامعه را باید درست کرد؟؟؟
این تصویر و متن مربوط به آن را اول دیشب در
باغ بهار دیدم.بعد رفتم
متن اصلی را خواندم...نمی دانم چه می توان گفت و چه میتوان(یا می شد)گفت و انجام داد...او ۱۳ سال داشته...لحظات آخر را از دیگران می خواسته تا از او دور شوند تا استراحت کند. در روز اول نگران دیر شدن مدرسه اش بوده...او سرشار بوده از زندگی و زنده بودن...او ۱۳ ساله بوده و لحظاتی پس از این عکس مرده.همین

دو روز بود کبا شاهین و مارتین در تهران میچرخیدیم...به دو دلیل:یکی این که حوصله مان سر رفته بود.دو این که مارتین کمی تهرانگردی کند و تهران را ببینید. در این بین برایم جالب بود که دیدگاه های مارتین را در بارهی شهرم بدانم و ان بخشی از آنها است:
۱- کوچکی بیش از حد مغازه ها در بیشتر پاساژها و مراکز خرید برایش عجیب بود.
۲-اینکه چرا در تهران این همه مغازه هست.به عبارتی از این که بر هر خیابان مغازه وجود داشت شوکه بود.
۳-لباس های زنانه(که در مغازه ها بود)برایش جالب بود.به خصوص تنوع رنگ آمیزی و طرح و مدل های آن.
۴-از نبود لباس های مردانه ی متنوع و البته از آن مهمتر ،ایرانی(منظورم مارک های ایرانی نیست بلکه مدل ها و طرح های ایرانی برای مردان) متعجب بود.
۵-اختلاف ظاهر ایرانیان در خانه و در خیابان خیلی برایش تعجب آور بود(مارتن هر دوشب در مراسم میهمانی عقد و عروسی بود)
۶-از اینکه نمی توانست به سادگی از ایرانیان در خیابان(مونث و مذکر...فرقی نداشت) عکس بگیرد متعجب بود.
۷-از این حس فراگیر مالکیت خصوصی بر هر چیز تعجب کرد.به خصوص وقتی روز دوم درموزه ی سعد آباد(موزه ی آثار ملل) متوچه شد آن همه آثار گرانبها جزء کلکسیون شخصی فرح پهلوی بوده است...
...
دیدگاه های جالبی است....فقط برای دانستن نوشتمشان
بالاخره دستم به نوشتن وبلاگ رفت.برای شروع به نظرم بهتره که این متن زیبا رو از
مریم اینا بخونید. در بارهی اشتباهات و مغالطه ها و البته که ادامه دار هست و می تونید با جدیت نوشته های او را دنبال کنید.
اینجا متنش رو بگیرید
دیروز جمعه برنامه ی ورزش و مردم:
آقای نوذر رود نیل کارشناس داوری فوتبال مهمان برنامه بود. او یکی از مدسین داوری کنفدراسیون فوتبال آسیا است:
او در این برنامه در مورد سطح داوری در ایران صحبت میکرد.دو جملهی زیر جملات ایشان است که اتفاقا در برنامه پشت سر هم نیز گفته شد:
۱)سطح داوری فوتبال ما خیلی بالاست. حتی از سطح داوری در آسیا و تقریبا همسطح داوری در دنیا
۲)البته باید قبول کرد که اشتباهاتی هم در داوری ما وجود دارد که به خصوص در این سال تعداد و نوع اشتباهات از سطح معمول و استاندارد دنیا خیلی بالاتر است.
به نظر شما این دو جمله در یک راستا و سطح هستند؟
این متن یکی از آگهی های تلویزیونی است برای شامپو بدن صحت(که راوی آن خانم خانه است با لباس سفید در یک منزل شیک و مدرن ):
توی خونواده ی ما دخترم پوست چرب داره....پسرم پوست خشک....همسرم هم پوستش(یادم نیست چهطوری است)...بعد در ادامه میگوید که برای همین ما از شامپو بدن صحت استفاده میکنیم و.....
و حالا انواع نتایجی که از این متن می شه برداشت کرد:
۱-من پوست ندارم
۲-پوست من که مهم نیست.
۳-حرف زدن در باره ی پوست خانم خانه برای غریبه ها شرعی نیست.
۴-به ظاهرم نگاه نکنین که مدرنم
۵-طراح این آگهی مرد بوده.
۶-...
۷-...
نظر شما چیست؟
یک پژوهش جدید برای مرکز تحقیقات استراتژیک را آغاز کرده ایم...با موضوعیت دلایل و هدف گذاری برای آموزش عالی. بنابراین ممنون میشوم این سوالات ساده را با صداقت جواب دهید:
۱)آیا تحصیلات دانشگاهی را لازم میدانید؟چرا؟
۲)آیا میخواهید ادامه تحصیل دانشگاهی را تا چه سطحی انجام دهید؟
۳)چه مقدار حاضر به هزینه کردن برای این کار هستید؟
۴)سن و جنسیتتان را معلوم کنید.
لطفا با حوصله و صداقت و فقط یک بار به این پرسش ها پاسخ دهید. در ضمن ممنون میشوم اگر لینک این نوشته را در وبلاگ هایتان قرار دهید و دوستانتان را به پاسخ گویی به آن تشویق کنید.
تا خورشید عزیز اشاره کرده اند که موضوع هنوز گنگه...کمی توضیح...حق با اوست.بنابراین:
در حقیقت این پژوهش برای نشان دادن تمایز نگرش ایرانی ها به مقوله آموزش عالی است. منظورم از ایرانی ها دقیقا "عام ایرانی "هاست. از دانش آموزان و دانش جویان تا معلمان و تصمیم گیرندگان آموزش و آموزش عالی. در این بخش از پژوهش با استناد به داده های دریافت شده از مخاطبان(با استفاده از فرم های عمومی و نیز نوشته های مکتوب در باره ی اهداف آموزشی(موجود در دانشکده ها ُ مدارس و موسسات آموزشی و...))به مقایسه هدف گذاری های موجود با اهداف مورد انتظار از سیستم های آموزشی (آنگونه که در سند های چشم انداز ۲۰ ساله و نیز اهداف کلان علمی کشور آمده است مقایسه می شود.)
در بخش های دیگر این پژوهش همین برآورد در بعدی بزرگتر برای چند کشور دیگر(پیشرفته صنعتی ُمرفه و جهان سومی ) به عنوان نمونه های قابل استناد استفاده و اجرا می شود.مدت اجرای این بخش از پژوهش حدود ۱۰ ماه برآورد شده است.
در ضمن در این پژوهش بخشی با عنوان ارائه راهکار و یا مضامینی از این دست پیشبینی نشده است.
گرگها به ذاته موجوداتی درنده و آدم خوار نیستند...حتی در حالت طبیعی به مقدار لازم...درست به اندازه ی اشتهایشان شکار می کنند. شیر ها هم همینطور . آنها هم بسیار خونسرد و راحت یکی یا حداکثر دو تا گاوی گاو میشی چیزی را شکار می کنند و بعد...به آسودگی آن را به همراه دوستانشان میل می کنند...اما همه ی ما ها داستان گرگهایی را شنیده ایم که نا گهان به گله ی گوسفند زده و تا می توانسته اند دریده اند و دست آخر و در بهترین حالت یکی از آن همه گوسفند دریده شده را برداشته اند و رفته اند. و بقیه گوسفند های بد بخت لت و پار شده مانده اند و دامداری که الان دامدارنیست...داغدار است.
حالا حساب چیست. واقعا چرا اینگونه شده؟ آیا گرگ ها گاهی بد ذات اند و گاهی رفتاری نرمال تر دارند؟
گرگها به ذاته درنده نیستند آنها همواره به مقدار لازم می درند و می خورند. اما گرگها خجالتی اند و دور از آدمیزاد زندگی می کنند. و آن وقتی که به هر دلیلی به نزدیکی آدم برسند می ترسند. آنقدر که نمی دانند چه بکنند. آنها موجوداتی نه چندان قوی هستند. اصلا بزرگ منشی هم ندارند. چون ضعیفند.. به راحتی از پا در می آیند. برای همین وقتی به نزدیکی شکار انبوهی که در ید قدرت انسانها هستند می رسند با سرعت تمام می درند. با پارس اولین سگ گله بر شدت عملشان می افزایند . گوسفند ها را یکی یکی می درند... چون ترسیده اند و در آخر شاید حتی یکی گوسفند را هم بر ندارند و فرار کنند. حکایت غریبی است نسبت بین ترس و درندگی . نسبت بین ترس و رفتار های ددمنشانه. مثلا شیر ها هیچگاه چنین رفتاری را از خود بروز نمی دهند. آنها نمی ترسند . و اگر هم بترسند کنار می روند تا باردیگر. آنها نمی ترسند و ددمنش هم نیستند و هیچگاه هم چنین رفتاری را از خود بروز نمی دهند. می دانید؟ شغالها هم هیچ وقت رفتار گرگ ها را از خود بروز نمی دهند. می دانید چرا؟ آنها ضعیف اند و خودشان هم آن را قبول دارند. آنها قرار نیست خود را پهلوان نشان دهند. آنها می ترسند . ترسو هستند. برای همین به راحتی یک مرغ را از آغل بر می دارند و الفرار...دیگر هیچ. اما گرگها حتی رویشان نمی شود خود را ترسو بنامند. آنها می ترسند ( رفتار ددمنشانه) اما خود را به "قدرتمندی" منسوب کرده اند . نتیجه ی آن هم همان رفتار عجیبشان در برابر ترس است. نسبت عجیبی است. حکایت غریبی است این حکایت ترس و قداره بندی.
این مرد هم ترسیده ...اما خود را ضعیف نمی دانسته تا بردارد و فرار کند.او ترسیده اما چون قدرتمند نبوده نتوانسته کناری بایستد و دشت پر از رمه را تماشا کند. او ترسیده و چون گرگی که به گله رسیده هر چه داشته و نداشته را دریده و حالا گرسنه مانده. بی آبرو ...بی همسر ...بی اعتبار و بی انسانیت....

و..

و...
این عکسها و اصل خبر را شادی بیضایی عزیز در وبلاگش آورده...
1) امروز دوستان و شاگردان و همکاران زیادی با من تماس گرفتند و روز پزشک رو تبریک گفتند. از همشون ممنون اما سارای عزیز یک SMS خیلی خیلی بامزه برام فرستاد.ازش ممنون و روزش مبارک:
آبله وبا مخملک
جوش و کهیر و کورک
جزام و گال و برفک
قند و فشار و سرخک
طرح و کشیک و عینک
روز پزشک مبارک
2)امشب "سینما یک" یکی از فیلمهای بسیار زیبای تاریخ سینما را پخش کرد. "مرد آرام" اثر زیبای جان فورد و بازی جان وین.

این فیلم را چند سال قبل دیده بودم سینما یک با اندکی سانسور پخشش کرد. فیلمی عاشقانه و بسیار زیبا است. یک جورایی صنعت گریزی رو داره نمایش میده که البته از جان فورد کمی بعیده...اما جدا از صحنه های بسیار زیبای فیلم و طبیعت که در جای جای فیلم رخ نشون میده موسیقی بسیار زیبای فیلمه که واقعا حتی شنیدنش بدون دیدن فیلم لذت بخشه. این موسیقی یکی از آهنگ هایی است که در مجموعه ی American sprit (آلبوم دوم) به عنوان نمادی از آمریکا وجود داره. (با آنکه داستان فیلم بیشتر از هر چیزی به ایرلند ربط داره).اما به هر حال واقعا مسحور کننده است.

برای سومین بار فیلم shooting dogs را دیدم. و این بار در شبکه ی 5 سیما.و باز گریستم. به سختی. چون هر دو بار قبل. گریستم برای آفریقایی ها . برای آدم ها و برای خودم.

کريستوفر خودش را به داروخانه اي که مال يکي از دوستان قديمش است ميرساند. درخواست دارويي براي يک کودک ميکند. دارو فروش نام کودک را ميپرسد. و سوال بعدي ؟ او "هوتو" است يا "توتسي"؟
داستان بر سر همين سوال ساده است. تو از کدا م قبيله اي؟ از کدام دسته؟ از کدام گروه؟ از کدام جنس؟ از کدام...؟از کدام...؟
داستان ، داستان يک عشق هم هست.... عشق يک سفيد به سياه. ريشه دار و کوتاه. و ترسي که سفيد را فرا ميگيرد و ميگريزد . و عشقي که سياه را ميکشاند به دنياي سفيد ها و عشقي که سياه ميداند. او مي بخشد . و سياه پيروز ميشود...
داستان ،داستان غم خانواده هاست. غم سياه هايي که از فرمانده ي سازمان ملل ملتمسانه مي خواهند که کودکانشان را با گلوله بکشند تا راحت تر و بدون درد بميرند. چون هوتو ها آنها را و همه را با تبر و خنجر و حتي چوب درختان خواهند کشت. مردان و زنان سياه از مردان مسلح سفيد که ناظران صلحند مي خواهند کودکانشان را راحت بکشند و فرمانده ي سفيد مي گويد : نميتوانم کمکتان بکنم....نمي توانم...
داستان عجيبي است. هر دو سو سياهند. يک گروه با دشنه هايي آخته و خون آلود رقص کنان منتظرند. يک گروه ديگر سياهند و منتظر اما نگران. يک گروه منتظرند و سوت زنان يک گروه منتظرند و ناله کنان و در اين ميان کودکي به دنيا ميآيد...شايد نشانه اي باشد از زندگي...شايد....
داستان داستان فرار سفيد ها ست. فراري که با تمام وجود ميروند. و حتي شوهري را به دليل رنگش جا ميگذارند و در عوض سگي را در کاميون جا ميدهند. و داستان داستان آن دويدن انتهاي فيلم است در جاده اي بلند. به بلنداي زمان.

داستان داستاني است سخت آشنا و غريبه. آشناست چون تمام دو دستگي ها و سخت غريبه است ... بس که دردآور است و زجر آور.
داستان بسیار غریبه است. آنجا که میبینی نرو های UN میتوانند به سگ هایی که جنازه ها را میخورند شلیک کنند ولی نمی توانند به جانیان و مهاجمان شلیک کنند.. داستانی است بس غریبه.
داستان داستان رواندا است. داستان نسل کشی بی رحمانه ی نه چندان دوری که دستمايه ي فيلم ي است با نام shooting dogs . آنچنان ساده و بي پيرايه اين نسل کشي نمايش داده مي شود که هر بيننده اي خيره ميماند. مات و مبهوت.اشک که سهل است....
رواندا دچار نسل کشي شد. سخت و جانکاه .

و چند حقیقت کوتاه در باره ی نسل کشی در رواندا:
قریب به ۱۰۰۰۰۰۰ نفر در این نسل کشی جان باختند.
تقریبا هیچ راه حل دیپلماتیک و یازورمدارانه ای از سوی جامعه ی بین الملل برای جلوگیری از نسل کشی انجام نشد
هوتو ها که بیش از ۷۰ درصد جمعیت رواندا را تشکیل میدهند و قوم فاتل در این منازعه بودند روابط محکم و مهمی با آمریکا دارند.
و...آمریکا از مهمترین مخالفان دخالت نظامی کلاه آبی ها(حافظان صلح سازمان ملل) بود.
1)کارگران
یک کارگر ایرانی – یک موجود مفلوک با دستهایی پینه بسته و سوادی اندک و خانواده ای پرجمعیت . معمولا لباسهایی کهنه(تمیز یا شاید نا تمیز)- دعواهای کارفرما با او و نالان بودن او. یمه های اجتماعی ناقص یا اصولا بدون بیمه و هر لحظه نگران اخراج از کار که با هزاران امید به آن می نگرد. همه ی اینها را تا 180 درجه برعکس کنید. کاگر فردی است محترم با لباسی معمولی که به این راحتی نمی توان آن را از دیگر افراد جامعه باز شناخت. سوادی در حد خوب و آنقدر مرفه که چندان نگران فردای خود نیست. حمایت خانه های کارگری و بیمه های گوناگون بالای سر اوست. او در حرفه ای که مشغول کار است تخصصی دارد و کار آزموده است و سلامتش را هم مراقب است. این تصویر کارگر در یک جامعه ی پیشرو است. امروز روز جهانی کارگر بود.
2)معلمان
همه ی زندگی مدیون معلمانم است.دوست دارم از همینجا و با تمام احساسم فریاد بزنم که مامان عزیز، سرکار خانم جمشیدی هنوز من همون پسر بچه ی 5 سال و نیمه ای هستم که توی کلاستان شیطونی میکرد و درس می خواند.(من به خانم جمشیدی مامان میگم!!!)
دوست دارم آقای قدیمی عزیز را هنوز صدا بزنم و او را ستایش کنان نگاه کنم.او نقاشی و هنر را به زیباترین گونه به من نمایان کرد و آموخت و همه ی زندگی اجتماعی ام از آن اوست.
دوست دارم آقای کریمی فرهیخته را صدا کنم و او را با شایسته ترین القاب بخوانمش که تمام دوستی و ادب دوستی و محبت و معلمی را از او آموخته ام.
و دوست دارم آقای رضایی عزیز را بستایم به خاطر همه ی آنچه به من آموخت و مرا به آسمان نزدیک کرد و حقیقت علم را برایم نمود.
معلمان عزیز....دوستتان دارم و مدیونتان هستم....تا ابد...
بر خورد با مفاسد اجتماعی را باید جدی بگیریم....من با این جمله خیلی موافقم.اما در مورد اولویتهاش و روش هاش ....خیلی مطمئن نیستم که روش اجرایی پلیس چندان درست باشه....اما فعلا و به هر حال این شعر زیبای ایرج میرزا را بخوانید.خیلی هم بی ارتباط نیست........:
در سر در کاروان سرایی تصویر زنی به گچ کشیدند
ارباب عمایم این خبر را از مخبر صادقی شنیدند
گفتند که واشریعتا ، خلق روی زن بی نقاب دیدند
آسیمه سر از درون مسجد تا سر در آن سرا دویدند
ایمان و امان به سرعت برق می رفت که مسلمین شنیدند
این آب آورد ، آن یکی خاک یک پیچه زگل بر او بریدند
ناموس به باد رفته ای را با یک دوسه مشت گل خریدند
چون شرع نبی از این خطر جست رفتند و به خانه آرمیدند
غفلت شده و بود و خلق وحشی چون شیر درنده می جهیدند
بی پیچه زن گشاده رو را با چین عفاف می دریدند
لب های قشنگ خوشگلش را مانند نبات می مکیدند
بالجمله تمام مردم شهر در بحر گناه می تپیدند
درهای بهشت بسته میشد مردم همه می جهنمیدند
می گشت قیامت آشکارا یک باره به صور می دمیدند
این است که پیش خالق و خلق طلاب علوم رو سفیدند
با این علما هنوز مردم از رونق ملک نا امیدند
1)امشب در برنامه ی شب شیشه ای( این برنامه را هر زمان که فرصت کنم می بینم.برای دور شدن از آرامش چیز مناسبی است) مشاور هنری رئیس جمهور در برنامه حاضر بودند و البته به همه توصیه می کنم تکرار این برنامه یا CD آن را حتما تهیه کنید و ببینید.
2)وقتی مجری برنامه از او پرسید که اگر از فردا همه کاره ی سینمای ایران شوید، نخستین کاری که انجام می دهید چیست؟پاسخ او شنیدنی است(نقل به مضمون میکنم): اولین کاری که می کردم،حمایت است.حمایت مالی .خیلی ها فیلمهاشون به خاطر پول و...اینها ساخته نمی شود....البته ایشان بعدا پاسخ را کمی تلطیف کردند. حمایت مالی و غیر مالی....
3)همین امشب شبکه ی 4 سیما هم فیلم مستندی نشان می داد در باره ی نشر کتاب. آنجا همه ی ناشرانی که در فیلم صحبت می کردند(و البته از قدیمی های این صنعت به نفس افتاده بودند)از اینکه سوبسید های دولتی وجود دارد گله مند بودند و این که این سوبسید ها باعث ورود افراد ناکارآمد و افرادی غیر صالح به صنعت نشر کتاب شده است. آنها به سودای دریافت کاغذ دولتی وارد می شوند، سهمیه دولتی می گیرند و کتابهایی به درد نخور چاپ می کنند و بعد هم کاغذ های اضافی را به قیمت آزاد می فروشند. البته سود هم کمی زیاد است.
4)مورد 3 را از خیلی از دوستان ناشرم نیز شنیده ام.
5)نمی دانم در دیگر کشور ها نیز چنین حمایت های دولتی وجود دارد یا نه.اما می دانم که لاغر شدن دولت ها یکی از نشانه های سلامت و پیشرفت آن دولت محسوب میشود.
6)دنیای ایران دنیای تکرار مکررات شده است. سیاست ها ی اجرایی مان که اینگونه است.دوران حمایت های دولتی در دوره ی پهلوی(1 و 2)-حمایت های دولتی در دوران جنگ و دولت میر حسین موسوی، تلاش برای کاهش حمایت های دولتی در دوران رفسانجی(2) و دو دوره ی خاتمی، افزایش تصدی گری دولتی در دوران جمهوری نهم
"خیبری میگفت که فلانی سوز داره، دود نداره....منم جواب دادم مگه میشه کسی(چیزی) که میسوزه دود نداشته باشه."اینار و مسعود دهنمکی میگفت.
"آقا..شما با نسل سوی ها هر طوری حرف بزنید حق دارید....داد بزنید هم حق دارید...اصلا هر طوری حرف بزنید حق دارید...چون بهترین سالهای عمرتون رو برای جبهه ها صرف کردید..."اینها رو هم مجری اول صدا و سیمای ایران توی همین برنامه شب شبشه ای گفت...پاچه خار....
هر دو تا به یک اندازه نادانی به خرج داده اند...و حیف که قول داده ام توی وبلاگ ناسزا ننویسم و مودب باشم.....حیف....
این قصه بگذار تا وقت دگر.....
بالاخره چهار شنبه سوری کی بود....29 اسفند یا یک هفته ی قبل از آن؟
واقعیت این است که نزد عوام شب آخرین چهارشنبه ی سال پذیرفته شده ترین تاریخ برای برگزاری جش چارشنبه سوری بوده است.تقریبا همه هم این مورد را قبول دارند.اما امسال موضوع کمی غامض شد.دلیل این مورد هم این بود که تحویل سال خودش در چهارشنبه روز قرار دارد.
بنابراین بسیار بر این عقیده شدند که باید جشن چارشنبه سوری را در 29 اسفند برگزار کرد.از دیگر سوی ذهن ما ایرانی ها بسیار پیچیده شده و دیر باور و از آن مهمتر توطئه پرور(جامعه شناسان باید دلیل آن را واکاوی کنند) بنابراین دلیل انکه صدا و سیما و مطبوعات و مردم(عوام) و برخی خواص نیز از چارشنبه سوری بودن در روز 22 اسفند حمایت می کنند را این دانستند که در نزدیکی 29 اسفند ایام سوگواری وجود دارد و ...(28 صفر و...)نک. اینجا
البته برخی دیگر هم به یکباره زیر همه چیز زدند وبرای اینکه اثبات شود 29 اسفند چارشنبه سوری است اعلام کردند که اصلا مراسم چارشنبه سوری در آخرین سه شنبه هر سال باید برگزار گردد. نک. همان جا و اینجا.
ادامه مطلب
مدتی قبل(حدود 40 روز پیش) گپی با دوستم بهنام می زدم...بحث را شاید اینجا و اینجا خوانده باشید و دنبال کرده باشید....
همان زمان با فیلم 300 آشنا شدم و از آن سر در آوردم....پوستر هایش را دیدم و تریلرش را دانلود کردم و آن را هم دیدم....متاسفم؟غمگینم؟نا امیدم؟
می دانید؟
ادامه مطلب
یک جشن ملی سالانه برگزار خواهد شد. در این جشن قرار بر این است که از قهرمانان ورزشی ایران تجلیل شود و در نهایت ،قهرمان قهرمانان ایران تعیین شود. این که آیا چنین وظیفه ای بر گردن صدا و سیما هست یا نه موضوع دیگری است.مهم نفس انجام شدن این کار است که به هر حال مرکزی در ایران آن را انجام می دهد....
اما نمی دانم شما هم از بینندگان این برنامه که زنده از شبکه سوم سیما جمعه شب ارائه می شد بوده اید یا نه....
ادامه مطلب
همه چیز دست به دست هم میدهند و به قول آقایون در آخرین لحظه اسامی نفرات تیم به AFCفرستاده میشود.درست در آخرین لحظه .اما به هر حال تیم استقلال از شرکت در بازی های جام باشگاه های آسیا منع میشود....حالا تیم های کارشناسی تشکیل میشود و سفر هایی به این سوی وآن سوی دنیا میروند و خواهش و تمنا و التماس و ...
چندی قبل هم تیم ملی فوتبال ایران این اتفاق را تجربه کرد.باز هم تا آخرین لحظه فعالیت مهمی که ایرانیان باید انجام میدادند انجام نشد(اصلاح قانون و آئین نامه ی فدراسیون فوتبال ایران) و باز هم ایران محروم شد و بازهم التماس و نامه پراکنی و ....بازهم تیم کارشناسی و سفرهای داخلی و خارجی و ....
چندی قبل مهلت مقرر برای کوتاه کردن برج جهان نما تمام شد و تا آخرین لحظه همه اعلام کردند مشکلی نیست و ...اما بود ....نام میدان نقش جهان از فهرست جهانی یونسکو خارج شد و بعد التماس و خواهش و تمنا و...و باز هم مدتی مهلت گرفتیم و این بار نیز درست در آخرین لحظات....یعنی درست در آخرین لحظات برج جهان نما را کوتاه کردیم....
و این داستان ادامه دارد...بارها و بارها....
آخرین لحظات...آخرین لحظات...کاش با کمی درایت ومدیریت آنچه را که بالاخره باید و به زور و قدرت قهریه و با بی آبرویی و کج کردن گردن انجام میدهیم(مجبوریم انجام دهیم) همان اول انجام دهیم...ملت سرافراز بودن با این کارها و ساز مخالف زدن به هر قیمت و با هر بهانه وتوانی به دست نمی آید.....
دو سه سال قبل با شروین تو دفتر کانون خورشید نشسته بودیم از پراکنده گویی های همیشه مان لذت میبردیم. در باب تهاجم فرهنگی و پیشروی فرهنگ غرب و ...به تئوری دوغ رسیدم.این ایده را که چند سالی است دارم و در ذهنم باهاش بازی میکنم برایم لذت بخش و هیجان آور است:
کوکا کولا یکی از پدیده های نوظهور در دنیای مدرن است که به سرعت عالم گیر شده . ارزش غذایی بالایی ندارد و ...اما "عالمگیر"است.
حالا ما در ایران دوغ داریم به عنوان یک نوشیدنی.ارزش غذایی بالایی دارد و...اما حتی در ایران هم به اندازه کوکا کولا و یا نوشیدنی های غربی دیگر خریدار ندارد(بدون اینکه آمار قطعی از این مورد داشته باشم. این نتیجه گیری بر اساس دیده ها و شنیده های شخصی است).
این الگو خیلی برایمان آشناست...بسیاری از چیز ها را که به گونه ای برای خودمان است(بومی) و برای شرایط ما ساخته شده ودر یک سیر تکاملی بلند مدت با آن خو گرفته بودیم را از دست داده ایم (یا میدهیم).
حالا چی شد که یاد این موضوع افتادم؟طبیعیه:"ولنتاین دی".
ادامه مطلب
در دولت جدید حرفهای جدید زیاد شنیده میشود.یکی از اینها پیشرفت ها و حرکت سریع السیر و شتابانی است که در قافله جهانی علمی از ایرانیان دیده و شنیده میشود.اما...
این بیانیه را حتما بخوانید.
شاد باشید./.
بهنام متنی نوشته درباره برخورد ایرانیان و انیرانیان در خارج از کشور...راههایی را بر شمرده تا نمایان کند رفتار گروههایی از ما ایرانیان را در برخورد با این دردسر(نگاه منفی انیرانیان به ما). کم وبیش نیز راههایی را که بهنام برشمرده آنهایی اند که در بیرون از کشور دیده و یا شنیده(و ما هم دیده ایم و شنیده ایم)بهنام هنگامی که نوشته ی گفته شده را روی وبلاگش میگذاشت از من خواست نگاهی به آن کرده ،بخوانمش و پاسخی بنویسم. اکنون این را در پاسخ می نویسم:
می دانم و می دانیم که نگاه ها و برخورد های گفته شده در بیرون از ایران کم وبیش وجود دارد.
می دانم و می دانید که من از دسته آدمهای مبارز هستم.بنابراین مبارزه برای تغییر این نگرش را می پسندم.
اکنون با همین دو انگاره بحث می کنم:
نمی توانیم در برابر انیرانیان بایستیم و "حرف را بر کرسی نشانده " و آن گوییم که ما می پسندیم...اما می توانیم آن گونه کنیم که انیرانیان بدانند آنچه می پندارند نا درست است....این روش مقابله ای است که می پسندم و برای ما نیز درست است تا پاسخی در خور از آن بگیریم....اما چگونه؟
می دانیم که هر فرهنگ و قومی در هر جامعه ای دارای انگاره های جمعی است که از نگاه بیننده بیرونی به روشنی دیده می شود:
اسکاتلندی ها:خسیسند.
چینی ها:کثیفند.
انگلیسی ها زیرک و حیله گرند.
آمریکایی ها:خوش اند.
و...
ایرانی ها باهوشند.
اما هر کدام از این گروه ها تک رویه که نیستند...مثلا ما ایرانی ها با هوشیم.اما صفاتی دیگر چون دزدی، از زیر کار در رو و...نیز به ما چسبانده شده(یا خود می چسبانیم)
این انگاره های روشن همان است که ما ساخته ایم(و بخشی را برایمان ساخته اند).اکنون من اهل مبارزه برای آنکه با انیرانیان که میزبان های نامهربان ما هستند(به دلایل داخلی و خارجی)سر شاخ نشوم و در همان هنگام مبارزه هم کرده باشم باید به تغییر و دگر گشت این صفتهای آشنا برای همگان (ایرانی و انیرانی دست بزنم) برای نمونه:
مودب باشیم(در هر کار و هر زمان)
تمام پرداخت های قبوض و اقساط و ...را درست درنخستین هنگام بایسته، پرداخت کنیم.
خوش قول باشیم.و هر کاری را درست در گاهی که گفته ایم انجام دهیم.
در همه گاه منطقی و بخردانه با روزگار و کار های آن رو برو شویم.
از این گونه کارها زیاد باید برشمرد .اکنون پس از این باید دید آیا با این رفتار ها می توان امیدی به درست شدن رفتار انیرانیان داشت یا نه؟
بیایید بپنداریم که هر ایرانی خود و خانواده اش را در زمانی کم و بیش 2 ساله به این رفتا رها عادت دهد. با این راهکار و با انگاشتن این که فقط ده درصد ایرانیان در روز نخست به این راه روی خوش نشان دهند،و پس از آن ،هم افزایی سالانه دو برابر را برای آن بیانگاریم ، آنگاه در زمانی برابر با 10 تا 12 سال(کم وبیش)همه ایرانیان به نیکویی و نیک رفتاری و نیک پنداری در دنیا شناخته می شوند.
و البته این انگاره بسیار خوشبینانه است و نیک می دانیم که فشار های سیاسی و توان سیاست و سیاستورزان ایرانی در این راه بلند دوره می تواند آسیب رسان و کمک رسان باشد.
این راه مبارزه را می پسندم و به نیکی آن بیش از دیگر روشها یی که بهنام گفته و نموده گرایش دارم.
یکی هست که معلمه و به دلایل زیاد(هم اخلاق شخصی و هم روش آموزشی)با شاگردانش خیلی صمیمانه برخورد میکنه.
معلم مذکور خیلی شاگرداشو دوست داره...بسیاری از اونها برای دردودل پیش او میآیند...گاهی خانواده شاگردان از او کمک می خواهند...و او با بسیاری از شاگردانش(دانشگاهی و مدرسه ای)روابط دوستانه وخانوادگی دارد.
در تمام سالهایی(نزدیک به ۱۵ سال) که این معلم تدریس میکرده ، شاگردان زیادی(قریب به ۷۰۰۰ نفر) داشته.بابسیاریشون دوست بوده و برخی از اونها هم از این معلم خوششون نیومده.اما عده اندکی هم بوده اند که این صمیمیت را به حساب چیزهای دیگری گذاشته اند.مثلا عاشق معلم شده اند....حتی اکنون که اون معلم ، ۳-۳۲ سالشه و متاهل است(و بی شک عاشق همسرشه)این قصه ادامه دارد.
این اواخر ای میل معلم مذکور به نظر هک شده و فرد یا افراد دیگری توانسته اند ای میل او را باز کنند و یا حتی با آی دی او با برخی از دوستان(و شاگردان)چت کرده اند.
یکی از شاگردان کوچولوی(متولد۱۳۷۳) این معلم(که نمیدونه کیه) جدیدا عاشق معلم شده.
این شاگرد عاشق پیشه با معلم مذکور چندین بار(بارها)چت کرده و از قرار معلوم چت ها احساسی و تا حد زیادی عاشقانه(از نوع خفن) بوده است.البته کاشف به عمل آمده که این چت به جای آنکه با معلم باشد با آن کسی انجام شده که میل معلم را هک کرده بوده!!!
این شاگرد کوچولو یک وبلاگ خصوصی باز کرده و بخشی از خاطرات عاشقانه خود و معلم(فرد هک کننده که خود را جای معلم جا زده)در آن نوشته.... اون معلم وقتی وبلاگ مذکور را خوند...قرمز شد از خجالت....
این نوشته در بخش معرفی نویسنده وبلاگ آمده:
"من یه عاشق هستم در ................ دیده به جهان گشودم.عاشق علم نجوم واجرامی که درآسمان شب ومورد علاقه من هستند ماه قمر زیبای زمین وسحابی کله اسبی است.عاشق شخصی به نام محمدرضا(پژمان)نوروزی هستم.بیشتر رمان می خونم رمان های هیجان آور ترسناک و عاشقانه.
پژمان این وبلاگ یه سری قوانین داره که حتما باید رعایت بشه:
ماده1:رک
ماده2:بی پرده
ماده3:ساده
ماده4:رمانتیک وسک+سی نوشتن
ماده5:نظر دادن "
الان اون معلم غمگینه
الان اون معلم ناراحته
الان اون معلم عصبانیه
اون معلم منم.....
دیروز بعد از ظهر اولین همایش ملی نوآوری های آموزشی به پایان رسید.یک همایش بزرگ ملی که با سخنرانی وزیر آموزش و ژرورش و البته رئیس جمهور محبوب آغاز شد.روز اول همایش یک افتضاح ملی بود(نقد این همایش را در آینده نه چندان دوری همینجا میگذارم)اما روز دوم آبرو مندانه بود.هم سخنرانی های خوبی ارائه شد هم ارائه ی تجارب معلمان خیلی خوب بود.به هر حال آنچه که عیان است نبودن یک نظام منطقی و هم افزوده از تجارب برگزاری سمینارها در ایران است ونتیجه این می شود که همیشه هر برنامه ما مانند اولین تجربه میشود. همان حرف خنده دار و مضحک همیشگی که :"بابا به هرحال برای اولین بار خوبه دیگه....."
کمتر از یک روزه که دست راستم شکسته…(البته حتما میدونید که این اولین بارم نیست) و مجبورم بخش زیادی از فعالیت هایم را با دست چپم انجام دهم.اما حال…اگر یک چپ دس در ایران بخواهد زندگی راحتی داشته باشد…کار سختی را در پیش رو دارد…و بهترین کارش عادت کردن است…چرا؟ مثلا بروید یک خرازی و از فروشنده قیچی مخصوص چپ دستها بخواهید…به همین سادگی….اونوقت می فهمید منظرم چیه…حالا این را مقایسه کنید با…مثلا این:
http://www.anythingleft-handed.co.uk/acatalog/
انتخاب در فضای آزاد:
میری توی خیابون(فضای آزاد) و قدم میزنی...شلوغی و سرو صدا و گرونی مواد غذایی و تنقلات و بعد هم آلودگی و...همگی با هم باعث میشه که انتخاب کنی برگردی توی خونه(همون جایی که قبل از انتخاب بودی)
انتخاب ماهی آزاد:
آزاد بودن با اسیر بودن تومنی ده شاهی فرق داره ...مگه نه؟.این انتخاب درست مثل انتخاب ماهی آزاده...ماهی آزاد ماهی نسبتا ارزونیه.بنابراین همه مجبور به انتخاب آن هستیم.از طرف دیگه ماهی های آزادی که ما انتخابشون میکنیم پرورشی هستند....به این میگند انتخاب از نوع ماهی آزاد.
انتخاب از نوع دانشگاه آزاد:
با کمال میل انتخاب میکنی بری دانشگاه.چون آزادی را بیشتر از دربند بودن دوست داری، انتخاب میکنی بری دانشگاه آزاد(بعضی ها هم که هنوز با خودشون کنار نیامده اند میرند دانشگاه آزاد دربند!!!).اونجا به خاطر انتخابت و بهایی که باید برای آزادیت بپردازی هی ازت پول میگیرند.هی پول میگیرند....اونقدر که دیگه هرگز به سوی انتخاب آزاد قدم بر نداری....
یه کاری با آدم میکنند که آدم دل و دماغ انتخاب آزاد نداشته باشه...اما به هر حال من برای آزادی رای میدم....
دیروز احمدی نژاد در دانشگاه امیرکبیر سخنرانی داشت. از زشتی رفتار برخی دانشجویان و رفتار های بی خردانه آموزش عالی و حراست دانشگاه که بگذریم....یک نکته هیجان آور از احمدی نژاد شنیدم(امروز از رادیو پخش می شد):
کسی از احمدی نژاد پرسیده بود(هشدار داده بود) نکند دستیابی به انرژی اتمی ما و ملت ما را از اهداف خود دور کند و خطراتی به مراتب بزرگتر را متوجه ملت ما کند....!!!!و احمدی نژاد با صدای رسا اعلام کرد:
من از همین تریبون به همه اعلام میکنم. اگر ایران به انرژی اتمی دست یابد ، بلافاصله به کشوری قدرتمند بدل می شود و در کنار دیگر کشور های پیش رفته قرار می گیرد و به ابر قدرتی بلا منازع در جهان تبدیل میشود....
من این حرف را دوست دارم و از آرزو های بزرگ من است....اما:
امروز و در روزهای آخر بازی های آسیایی ایران در جایگاه 16 قرار دارد.
در فهرست 100 دانشگاه برتر آسیا اسمی از دانشگاههای ایرانیان نیست و در خاور میانه ،اولین نامی که از دانشگاهی ایرانی می آید در رتبه 29 است.
در میان بدهی های خارجی ردیف 68 را داریم
در میان کشور های جهان از دید با سوادی رتبه 84 را داریم(حدود 21 درصد بی سواد)
نرخ رشد جمعیتی 1.1 داریم
فقط 1.2 زمین هایمان را برای کشاورزی استفاده کرده ایم(رتبه 107 در جهان)
و....
نمی دانم...من از این که کشورم به باشگاه اتمی بپیوندد بسیار خوشحالم...می دانم که باید کشوری مجهز به تمام فن آوری های نو داشته باشیم....اما...خودمان را گول نزنیم...داشتن انرژی اتمی و دستیابی به فن آوری آن ما را به همه چیز نمی رساند....
آقای احمدی نژاد....پاکستان و کره شمالی نیز انرژی اتمی دارند و فن آوری آن را بومی کرده اند( سالهاست که چنین کرده اند) اما همه ما می دانیم که این دو کشور اصلا شناسه های یک کشور پیشرفته و ابر قدرت بلا منازع را ندارند ....
من بیشتر به سوی اصلاح طلبان متمایل هستم.متاسفانه از بین این افراد، افرادی هستند که بنا به دلایل مختلف آنها را خیلی قبول ندارم....اما به هر حال رفتار سیاسی حزبی و منطق حاکم بر آن حکم میکند آنها را در قالب یک گروه ببینم نه یک فرد خاص.
لیست نهایی جبهه اصلاح طلبان برای شورای شهر تهران:
معصومه ابتکار، محمد علی نجفی، صدراعظم نوری ، احمد مسجد جامعی، شهاب طباطبایی، هادی ساعی، پیروز حناچی، اسماعیل دوستی، الهه راستگو، قاسم تقی زاده خامسی، علی نوذرپور، سید کامل تقوی نژاد، افشین حبیب زاده، عباس میرزا ابوطالبی و حسن کریمی .
برنامه پیشنهادی این جبهه را ، برای اداره شهر تهران می توانید اینجا بخوانید.
خوب حال دیگه وقت تبلیغات کاندیداها شروع شده.توی چند پست عقبتر یه چیزایی نوشته بودم در باره انتخابات و ازتون نظر خواستم...هرچند ستون نظر سنجیم کار نکرد اما به هر حال توی نظراتتون چیز های زیادی برام نوشتید...موافق ، مخالف و الان نتایج و تحلیل ها:
مسلما جواب ها دو دسته اصلی دارند: بله رای میدیم.نه رای نمی دیم.
اونهایی که رای نمیدادند ، دلایل متنوعی داشتند: از اینکه کاندیدا ها را نمی شناختند تا اینکه نظر ما نقشی در نتایج نداره و این که بین بد وبدتر چرا باید بد را انتخاب کنیم و صحبت هایی از این گونه.
من تحلیلم را بر حب جواب منفی ها تنظیم میکنم:
اونهایی که کاندیدا ها را نی شناسید...کمی تن پروری تون رو کم کنید....بپرسید ف بخونید ...ببینید و ...شناختن نسبی این آدم ها و سوابقشون و ....چندان کار سختی نیست.
همونطوری که من توی اون پست نوشتم...رای دادن یک روش تمدنی برای رسیدن به آینده ای بهتر(فقط بهتر نه آنکه خوب و کامل) فرض میشه. حالا اونهایی که رای نمی دهند انتظار چه چیزی را دارند؟ از کجا انتظار آینده ای بهتر ا می کشند؟ آیا منجی ای را فرا خوانده اند و اورا چشم به راهند؟ میدانم که ما ایرانیان ساکن ایران از آزادی های مشروع اندکی نصیب و بهره برده ایم . اما چه سودی از به رخ کشیدن آزادی مان در رای دادن و ندادن عایدمان میشود؟. در کودکی( و برخی بزرگی ها) دردکشیدن و دم نزدن را نشان بزرگی و افتخار میدانستیم.اکنون نیز نترسیدن از رای ندادن و تمیز ماندن برگ آخر شناسنامه هایمان را نشان افتخار خود می کنیم. رفتاری که چندان از بزرگ شدنمان نشانی ندارد.
بسیاری از آنان که رای نمی دهند به حال آنها که رای میدهند تاسف میخورند که ای بابا چه گول خوردگانید و چه جو زدگانی....و آنها که رای میدهند و رای دادن را وظیفه می دانند، به حال رای نداده ها و رای دادها(خودشان) تاسف می خورند. چون جامعه همراهی شان نمی کند در گذر کردن از تنگ راه ها و در عوض به گاه غنیمت گیری صدایشان بلند و فغانشان تا ناکجا آباد است.
من در این آباد بوم زندگی میکنم.ترجیح هم میدهم که اینجا زندگی کنم(نه آنکه مجبور باشم) بنابراین میخواهم کار کنم، نفس بکشم و....با انکه به آرمان گرایی در کار مشهورم اما در شرایط ایده آلی نیستم .بنابراین میخواهم آنی را برگزینم که میتواند مرا و مارا به بالاترینی که میشود(نه بالاترینی که باید) برساند رای دهم...
دوستی(و دوستانی ) میگفتند و میگویند که شرکت در انتخابات خبرگان ، شرکت در انتخاب کردن گروهی است که نتیجه اش اصلا به دمکراسی نزدیک نمی شود. برای آنان که این نظر را قبول دارند: دموکراسی نتیجه نیست، روش است. من در ایران هستم( ایران امروز نه آن ایرانی که کوروش داشت و داریوش و باقر خان و رضا شاه و ...)بنابراین ترجیح میدهم مجلس خبرگانی داشته باشم که در آینده رهبری معقول(تر) برایم انتخاب کند( همه میدانیم که رهبر مملکت را آنها انتخاب می کنند) من ترجیح میدهم در شورای شهرم کسانی کار کنندکه شهرداری چون احمدی نژاد را برایم به ارمغان نیاورند.من ترجیح میدهم شورای شهر تهران چون شورای شهر اول نباشد که تنا به تبیین دموکراسی نظری اهتمام کنند و هر دو روز یکبار قهر کنند و شورا تعطیل شود و تهران به این درندشتی بی شهردار بماند و رئیس ساز مان فرهنگی اش چون بی فرهنگان تهی مغز قداره ببندد و با مشتی چماق بهدست بر رئیسی دیگر حمله کند و...
من رای میدهم...چون این کاری است که با عقل جلو می رود نه با دل....
نگین هم مطلب زیبایی در این رابطه نوشته است.
روز افتتاحیه بازی های آسیایی از طریق کانال قطر مراسم را نگاه می کردم...
بماند که بار ها و بارها نام خلیج فارس را خلیج عربی آوردند....و ریاست جمهور ما و دیگر همراهانشان دست می زدند....(هر چند من خودم احمدی نژاد را ندیدم...اما بقیه آقایان حضور داشتند)
اما موضوع دیگری در اینجا برای گفتن دارم...
یکی از طراحان اصلی برنامه افتتاحیه چینی بود...مراسم افتتاحیه نیز پر بود از نماد ها و نشانه های کشور چین....حتی در معرفی فرهنگ آسیا بخش اعظم آن مربوط به کشور چین بود....جالب آنکه تقریبا هیچ نشان و نمادی از ایران و فرهنگ ایرانی در این بازی ها و مراسم افتتاحیه وجود نداشت...حالا چرا این قضیه برایم مهم شد؟بار ها و بارها از حضرات و بزرگان سیاسی ایران شنیده ایم که ما باید فرهنگ ایران اسلامی را صادر کنیم...و در این راه بسیار هم ضربه خورده ایم( از همه دنیا حتی کشور های دوست و برادر)اما کاش عقلانیتی بود....صدور فرهنگ کاری نیست که الزاما با شعار و ایدئولوژی و ....همراه باشد...با بازی ها ، تئاتر ، نقاشی ، محصولات فرهنگی و صنعتی و ...نیز میتوان فرهنگ ایرانی و انقلابی را به تمام دنیا صادر کرد...
و یک مورد دیگر : در این مراسم یک حرف "ق" بزرگ روی کشتی دیده میشد....این را فقط برای آنهایی نوشتم که معتقدند حروف فارسی ارزش و قابلیت کار های گرافیکی ندارد....
و...یک چیز دیگر...این افتتاحیه مملو از نشانه ها و نماد های نجومی بود.
...و...یک چیز دیگه تر....تا حد زیادی این مراسم اسلامی بود....



1)رضا زاده قهرمان شد.با این که میدونستم قهرمان میشه بازم دلهره قهرمان نشدنش رو داشتم.اما حیف که این بازی ها فقط یک مدال داره.
2) رو ی لباس قهرمان عراقی(حیدر محمد) آرم یک شرکت تولید لباس های ورزشی ایرانی "(پیشکوه") بود . دیدن این که یک تولید ایرانی جایی به جز ایران(حتی عراق) وجود داره لذت بخشه.(خوش به حال مردم ژاپن و چین و آمریکا و کره جنوبی و...)
3)دیدن آرم "پیشکوه" روی لباس یک خارجی خیلی برایم لذت بخش بود اما ناراحت هم شدم.چرا؟ اولین بار که رضا زاده قهرمان جهان شد(وزنه برداری جهان در کانادا) لباسی از همین شرکت را بر تن داشت. به دستور تلویزیونی ها (ایرانی) روی آرم شرکت فوق را با یک تکه چسب پوشاندند تا تبلیغ نشود.
کاش تصمیم گیرندگان ایرانی اندکی از عقل بو برده بودند.
وقتی به داخل مغازه ای می روید و فروشنده مشغول صحبت با تلفن است:
وظیفه اوست که حداقل برای لحظه ای هم که شده صحبتش را قطع کند، از شما عذر خواهی کند که بلا فاصله ، جوابگوی شما نیست.
وقتی معلمی به داخل کلاس می آید :
وظیفه اوست که از آخرین داده های روز برای تدریس خود استفاده کند . شاد باشد و ...
وقتی داخل تاکسی نشسته اید و یکی از مسافران پوسته شکلات یا بیسکوییت خود را از پنجره بیرون می اندازد:
وظیفه شماست که نادرستی کار ش را به او تذکر دهید.
وقتی کسی داده هایی اشتباه را به کس دیگری منتقل می کند(مثلا اینکه پراید 3 سیلندر دارد!)و شما اطلاعات درست را بلد هستید :
باز هم وظیفه شما است که این اشتباه را گوشزد کنید .
پی نوشت 1:این مثال ها تقریبا بی نهایت است. یافتنشان هم کار سختی نیست.
پی نوشت 2:وظیفه آدم ها را مهم بودن یا نبودن موضوع مورد بحث تعیین نمی کند. بنابراین به این نتیجه نرسید که چون این موضوع مهم نیست پس لازم نیست وظیفه هایمان را انجام دهیم .
پی نوشت 3:اگر همه ما ، این وظایف ساده ، را انجام دهیم ، تبدیل شدن ایران به کشوری منطقی، کار و راه دور دستی نخواهد بود.
پی نوشت 4: امر به معروف و نهی از منکر فقط به حجاب و ماهواره و ...محدود نشده است.
پی نوشت 5:عاشقی بد دردیه....
پی نوشت 5: عاشقی بد دردیه....
پی نوشت 5: عاشقی بد دردیه....
پی نوشت 5: عاشقی بد دردیه....
پی نوشت 5: عاشقی بد دردیه....
...
"من که رای نمی دم...برای چی این کار رو بکنم؟ همه چیز از قبل معلوم شده و..."
یکبار همین اواخر تجربه این حرف و حدیث ها رو دیدیم . زمانی که بسیاری از مردم ایران به دلیل خیالات واهی از رای دادن خود داری کردند و....از اون بدتر بسیاری از دوستان به عنوان یک شوخی به رای دادن پرداختند. خیلی ها رو می شناسم که دقیقا برای مسخره کردن قضایا به احمدی نژاد رای دادند. یا اونهایی که فقط برای برنده نشدن هاشمی رفسنجانی به احمدی نژاد رای دادند. یا دیگرانی که فقط به دلیل اسلامی شدن جامعه به او رای دادندو...
خیلی ساده است !!!وظیفه ما ست که رای بدیم...کاری با شرع و دین و این مسائل ندارم. خیلی از بی دین ها و یا غیر مسلمانها را در دنیا میشناسم که رای میدهند. این وظیفه یک وظیفه انسانی و یکی از ملزومات دموکراسی است....اونهایی که رای ندادند یا بدون منطق و پشتوانه فکری درست رای دادند، چگونه به خودون حق میدهند که انتقاد کنند از شرایط سیاسی و اجتماعی کشور ....رای دادن فقط و تنها وسیله برای رسیدن به آن چیزی است که دموکراسی نام داره.... بنابراین:
" من رای میدهم...میدونم برای چی رای میدم. همه چیز بعد از رای دادن باید معلوم بشه و..."
دو حادثه یکی در این سوی دنیا(29 آبان) و دیگری در آنسوی دنیا و تقریبا هم زمان رخ داده است. یکی را زیاد شنیده اید و از دیگری خبر چندانی درز نکرده است.اینجا برداشت های مرا از این دو رویداد میخوانید:
آنسوی دنیا(برداشت اول): پلیس آمریکا به عنوان یک نیروی رسمی و آموزش دیده . بدون اینکه خود را متصل به بالادست بداند به یک دانشجوی خاطی( که دست بر قضا ایرانی بوده) حمله میکند و اورا بد جوری کتک میزند.
اینسوی دنیا(برداشت اول): یک بسیجی(نیروی غیر رسمی و آموزش ندیده) به یک دانشجوی کاملا بی گناه و غیر خطا کار که مقابل دانشگاه آزاد یکی از شهرستانهای استان خراسان با نامزد رسمی اش مشغول گفتگو بوده حمله میکند. اورا نمیزند. بلکه با چاقو اورا میکشد!!!. او بعدا توضیح میدهد که این کار را به عنوان تکلیف شرعی انجام داده است.
آنسوی دنیا(برداشت دوم): دانشجوی مضروب و دوستان او و همه دانشجویان دیگر که حتی هیچ ارتباطی با دانشجوی اول نداشته اند(و شاید هم هیچگاه نداشته باشند) اعتراض میکنند. به دادستانی و روزنامه ها و...و آنچنان در این کار جلو میروند که بسیاری از مردمان دیگر در سراسر دنیا (از جمله ما ایرانیان و از طریق روزنامه ها و صدا سیما، به دفعات)ازآن با خبر میشوند و از آن حمایت میکنندو ...
اینسوی دنیا(برداشت دوم):تقریبا هیچ خبر رسمی ای از این حادثه منتشر نمیشود.نمیدانم خانواده داغدار این دانشجو و نامزد بیچاره اش که شاهد مستقیم این حادثه بوده اکنون در چه حالی هستند. آیا میتوانند شکایتی رسمی کنند یا نه و اگر جواب آری است ، آیا پاسخی در خور میگیرند یا خیر و خیلی نکات دیگر...
اینسوی دنیا.آنسوی دنیا(برداشت اول و آخر):در کشور ما دموکراسی رایج است. آمریکایی ها هم برای خودشان همین اعتقاد را دارند. ما آمریکا را دارای دموکراسی نمی دانیم. آمریکایی ها هم همین نظر را برای کشور ما دارند.
پی نوشت:نظر شخصی من در این مورد را خیلی از شما میدانید. آمریکا کشور آزادی از دیدگاه دموکراسی نیست . تقریبا مطمئن هستم در هیچ جای دیگر دنیا هم دموکراسی مفهومی برابر با آنچه که برای عوام گفته میشود ندارد.فقط در آمریکا و به خصوص در اروپا ظواهر آزادی را بسیار زیبا نمایش میدهند که متاسفانه ما آن را بلد نیستیم.
و خوشحالی کوچک دیگر....
تیم المپاد نجوم ایران یک طلا-دو نقره و دو برنز گرفت....
دوشنبه تو کلاس رصدخانه بحثی در باره باید یا نباید کاربرد واژه های فارسی ( فقط فارسی ) و پرهیز از کاربرد واژه های عربی (یا زبانهای دیگر) گفت و گویی میان من و بچه ها در گرفت...اکنون کاری به سرانجام گفتگو ندارم...
اما امشب خیلی اتفاقی این را دیدم...شاید بی ربط باشد ...اما...:
"حاجي جون داداش جست و جوی شما برای - ثیصسیبلقفغ – بي نتيجه بود."
جمله بالا نتیجه جستجوی گوگل (فارسی ) برای یک واژه بی معنی(مثلا :ثیصسیبلقفغ)است...این هم فارسی کار بردن ما....
خیلی قبلتر که دغدغه های معمارانه داشتم و با معماری سر و سری داشتم هماره در فکری بودم نگران کننده: "ما برای نسلهای بعدیمان چه اثری میسازیم که در خور شانمان باشم؟ مثلا ۲۰۰۰ سال بعد یک ایرانی چه چیزی از معماری ما خواهد دید که همتای تخت جمشید برای کنونیان باشد؟" اما حالا این سوال اصلا برای من وجود ندارد . در عوض پرسشی دیگر برایم ایجاد شده:
"آیا ۵۰ سال بعد اثری از آنچه اکنون با نام میراث فرهنگی و طبیعی میشناسم وجود خواهد داشت؟"
میدانید چرا این سوال برایم ایجادشده؟سد گتوند و تنگه بلاغی و بیستون و میدان نقش جهان و ...امروز آرامگاه فردوسی(در این عکس یک دکل بی قواره در پس آرامگاه فردوسی نمی بینید؟) این پرسش را برایم ایجاد کرده است.

کاش می شد اینجا هم گفت: پی افکندم از نظم کاخی بلند...
محمد درویش عزیز ، ابراهیم اقبال ، فرداد دولتشاهی و ارمغان مقدس هم مطلبهای با ارزشی در همین مورد نوشته اند.
اکنون راوی ،پروانه اسماعیل زاده ، شهروند هم در این باره نوشته اند.شما چی؟
و آیدا آدینه ...
و عمار رفیعی و رزا بداغی و عالیه اشتری
وامروز(۱۶ آبان) اهالی فرزانگان تا 73 ، مرد خاکی ، رضا بی تقصیر
و امروز هم:لنیوم ، وحید رضا مصوری ، دو در دو ،...
عالم بی عمل به چه ماند؟به زنبور بی عسل...
ادامه مطلب
من از اون هایی بودم که سریال نرگس رو دنبال میکردم. اصلا هم از انگ لمپنیسم چسبوندن بهم نمی ترسم. به هرحال داستان پر کششی داشت و البته بسیار سریال آبکی ای بود. او زمان خیلی دوست نداشتم در بارش بنویسم و البته الان هم.اما اصل مطلب چیز دیگری است که احتمالا همه شما ها میدونید چیه...
ادامه مطلب
ینها فقط مشاهداتی است از یک سفر بسیار کوتاه با هواپیما...هرچند گاهی نتیجه ای کوتاه و خیلی شخصی میگیرم اما آنها را خیلی جدی نگیرید. بیشتر در باره مشاهداتم فکر کنید.
ادامه مطلب
داستان شیشه شکستن من برای ورود به منزل مسبوق به سابقه است . بارها این کار را با منزل پدری انجام داده ام و یک دوباری هم با منزل خودمون.این دفعه آخری ، همین یک هفته قبل بود( شرح آن را در بخش آخر سفرنامه ام به دور کویر می خوانید) اما به هر حال، پریروز رفتم شیشه بری تا شیشه ای به فراخور اندازه قاب برای در ورودی منزل بگیرم . قبلش با تمام دقت اندازه زدم و به آقای شیشه فروش دادم. او چون مشغول کار دیگری بود به قاعده ، کمی منتظر ماندم تا شیشه مرا ببرد و به من بدهد. بر حسب عادت مالوف به گپ و گفت با او مشغول شدم . آدم کار کشته ای بود و به قول خودش بیشتر شیشه های این محل را او کار کرده و انداخته . دستانش پر از آثار بریدگی بود و البته در حین کار و صحبتی که من می کرد هم یکبار دستش را کمی برید . به او گفتم چرا از دستکش های مخصوص استفاده نمی کند تا هم خیالش راحت باشد و هم مشکلی برایش رخ ندهد؟ نگاهی عاقل اندرسفیه به من انداخت و با تبختر گفت: ما که تازه کار نیستیم ، این کارا مال جووناست . من عمریه تو این کارم . دیگه به بد و خوبش عادت کرده ام و...
بالاخره شیشه را گرفتم و بردم منزل ...در مسیر چیزی اذیتم میکرد:
چرا راننده های تاکسی به دلیل اینکه سرد و گرم رانندگی را چشیده اند ،کمربند ایمنی را نمیبندند؟
چرا سر کارگر عمرانی به دلیل اینکاره بودن کلاه ایمنی را برسر نمیگذارد؟
چرا متصدی آزمایشگاه پزشکی ، به دلیل مهارت ،مراقب سلامتی اش نیست؟
چرا رفتگر محل به دلیل سروکار داشتن روزمره ، از ماسک استفاده نمی کند؟
چرا تراشکار ماهر ، به دلیل سابقه فراوان از عینک محافظ استفاده نمیکند؟
و....
می دانید؟من فکر می کنم آمار چیز خوبی است .یک راننده ، تراشکار ، پزشک و... به دلیل تکرار یک مورد کاری با ریسک بالا، بیشتر در معرض خطر قرار دارد.
پی نوشت:به لطف آقای شیشه بر ماهر(که حدود 2/1سانتیمتر خطا در اندازه گیری داشت) و ریاست جمهور کارکشته( که اعمال تغییرات ناگهانی را بخشی از مدل مدیریتی خود کرده است) ورودی ساختمان ما بدون شیشه است .
پنج شنبه با میثم تو بازار تجریش برای خرید در حرکت بودیم. اینها صحنه هایی واقعی هستند...:
من:برای هر نفر۳۰۰ گرم بسه...همه سیر میشند...
میثم:آره بابا ما خودمون با این مقدار حلیم سیر شدیم...
یک خانم مسن در حال حرکت کنار ما:مردم که سیرمونی ندارند...
من و میثم:!!!!!!!!!!!!!!
بعد درست چند قدم اونورتر:
من : تخم مرغ هم برای صبح بگذارید...خوبه...الان تخم مرغ چنده؟
میثم:حالا بگیریم ۶۰ تومان...
یک آقای مسن: نخیر آقا ...۷۵تومانه...
من و میثم:!!!!!!!!!!
نمی دونم خیر خواهیه...فضولیه...
میدونستید که یک حلزون حیوان کوچکی است از خانواده حیوانات لاک دار
میدونستید که حلزون و لاک پشت از یک خانواده هستند؟
میدونستید که حلزون 25600 عدد دندان دارد؟
اینها افاضه فضل های خطیب عالی مقام و دانشمند :" شیخ حسین انصاریان" است که روز سه شنبه ساعت 1230 دقیقه از رادیو پراکنده اند؟
من زیست شناسی بلد هستم و اینها را فهمیدم که پرت و پلا هستند .ای کاش کمی هم تفسیر قرآن بلد بودم شاید چیزهایی می فهمیدم....
۱) توی کودکی از بابا مامانتون نپرسیدید: بابا/مامان من چهجوری به دنیا اومدم؟ یا مثلا این که: بچه چه جوری درست میشه؟ و یادتونه چه جوابایی گرفتید؟
۲)توی نوجوانی سوالی مثل این که شب اول ازدواج چه باید کرد ، نداشتید؟ یا مثلا اگر دختر باشید با دیدن اولین دوره پریودتون چه حالی داشتید؟جواب این سوالاتون رو از کی می پرسیدید؟
۳) اواخر دولت خاتمی یک پروژه ارزشمند و البته عجیب به من رسید . "برنامه ریزی آموزش رفتار های "جن +سی" برای دانش آموزان" خوب می بینید که ....هم جالبه و هم ارزشمند و هم عجیب ( برای ایران) ...
ادامه مطلب
قبلا
اینجا مطلبی نوشتم در باره ایرانی ها و اینترنت . اما امشب ناگهانی و اتفاقی چند تا رخداد جالب پیش روم قرار گرفت . یکی یافتن نام مریم اسدی در یک وبلاگ که شاید از دوستان قدیمم باشد. دیگری اینکه این مریم اسدی
وبلاگی دارد در باره کتابداری و سوم این که در این وبلاگ مقاله ای با موضوعی تقریبا مشابه وجود دارد از یک فردی با نام
علیرضا نوروزی !!!!
تا اینجا فقط مجموعه ای بود از حوادث جالب. اما آنچه که باعث شد این مطلب را بنویسم داده های دیگری است که در این مقاله ( تاریخ پست۲۶ مرداد ۱۳۸۵ ) آمده و می تواند تکمیل کننده و به عبارت درست تر تصحیح کننده مطلب من باشد . آن را بخوانید.
چند وقت قبل با پوریا و چند تا از بچه های رصد خونه در باره شرایطی که ما در آن بودیم و به کارهای پژوهشی ابتدایی( در حد دانش آموزی و بعدا در سطح کارشناسی) می پرداختیم صحبت می کردیم. یکی از عجیب ترین کار هایی که ما می کردیم و امروزه برای خود ما هم عجیبه ( و البته نه فقط ما بلکه همه دوستانی که به نوعی سعی در بالا کشیدن خودشون از منظر علمی داشتند در همین وضع بودند ) پیدا کردن منابع بود
ادامه مطلب
از قول علی سعيدلو معاون اجرايی رييسجمهور:
1 )مجموعهی توافقاتی که در جلسات استانی هيات دولت به تصويب رسيده ۱۰۹۹ عدد است و مجموعهی مصوبات نيز ۲۱۵۸ مورد که در مجموع میشود ۳۲۵۷ مورد.
2 ) به طور کلی جلسات هيات دولت در شهرستانها با توجه به اينکه پيشنويس مصوبات هيات دولت مشخص شده حداقل ۴ ساعت طول میکشد جز در تبريز که اين جلسهی هفت ساعت و نيم طول کشيد و اعضای دولت در مورد بند بند مصوبات نظرات خود را ارايه میدهند و بعد از رایگيری به تصويب میرسد.
3 ) حساب میکنیم:
17 ضرب در 4 به علاوه 7 و نیم می شود : 75 و نیم ساعت یا 4530 دقیقه
3257 توافق در 4530 دقیقه . یعنی هر توافق در یک و سه دهم دقیقه ( یک دقیقه و 18 ثانیه)
4) به نکته 3 و بخش قرمز شده از نکته 2 توجه خاص کنید.
۵) برای آشنا شدن با حجم مصوبات ، متن نمونه را بخوانید : این متن 2287 حرف و یا 519 کلمه را شامل می شود( متنی نه خیلی بلند و نه خیلی کوتاه )
پرسش پرتقالی :
ودرنهایت ....آقای سعید لو گفته اند: من استدلال کردهام و نمرهی دولت را بيست دادهام
اگر این استدلال هم مثل آمار های قبلی است ...بیابید نمره واقعی دولت را...
امشب فیلمی در شبکه 3 پخش میشد.نام اصلی آن بود:bone collector .این فیلم با نام : "شکارچی استخوان" پخش و معرفی شد. در نتیجه collector= شکارچی
در صحنه ای از فیلم پلیس اصلی میپ رسد...جک آیا با وانت اومدی؟جک می گوید بله.پلیس اصلی می گوید: پس همتون با هم برید.....در صحنه بعد جک و همکارانش با یک خودروی "ون" پلیس در حرکتند . نتیجه این که ون= وانت
اما این سوتی ها که به هر حال مهم نیست....بریم سر اصل مطلب مورد نظرم:
در یکی از صحنه ها برای پیدا کردن جانی فیلم...معاون هماهنگی پلیس اصلی این فرمان رو میده:
آمار تمام مجوز های صادر شده برای دامداری ها و کشتارگاههای شهر( منظورش نیویورکه) حداقل 80 سال ازش میگذره رو می خواهم...(نقل به مضمون)
براتون عجیب نیست؟! اگر نیست کافیه یک سر به ادارات دولتی ایران بزنید برای گرفتن یک آمار سر راست و جدید . مثلا برید اداره ثبت اسناد آمار شرکتهای تاسیس شده در 2 ماهه اول همین امسال رو بگیرید...چند تا آما ر بهتون بدند خوبه...
یا عجیب تر: از وزارت بهداشت آمار تعداد دانشجویان پزشکی را بخواهید.
کاری با اغراق موجود در فیلم ندارم.اما جامعه اطلاعاتی هیجان آوره...خیلی....
باز هم بگید که دعا هیچ اثر نداره و از این حرفها. خیلی از دوستداران انوشه انصاری دست به دعا برداشته بودند تا یک بلایی هر چند کوچک سر رقیب ژاپنی خانم انصاری بیاید و او نتواند به فضا رود و در عوض انوشه انصاری همین امسال و همین شهریوری به فضا برود. گیریم که یک سفر معمولی و تفریحی باشد.انوشه انصاری نخستین ایرانی در فضا خواهد بود. حتما همه شما این خبر را زیاد شنیده اید. نمی دانم تا کی میتوان به تک ستاره ها دل بست.اما به هر حال باز هم افتخار جدیدی است برای ایران و ایرانیان. شاد باشیم از این نمونه های تک و تقریبا منحصر به فرد.و البته باز هم دعا کنید که بی خطر برود و بیاید. به این روسها هیچ وقت نمیشه اعتماد کرد..
.این هم سایت اختصاصی انوشه انصاری است ...آن را ببینید...
http://www.anoushehansari.com/